تبلیغات
دردونه

به نام خدا

دردونه
امروز پنجشنبه 30 آبان 1387  به وبلاگ  دردونه  خوش آمدید


¿سرسپرده
چهارشنبه 8 تیر 1384

دردونه ی ۳

 

اینم یه جورشه می خوام از یه دردونه ی (( درد دونه )) دیگه حرف بزنم یه  تراژدی محض که شاید خیلی هم با عقل جور در نیاد

خب تو  جورش کن قضاتشم پای خودت

 

(( سرسپرده ))

 

خیلی هم فرق نمی كنه مهم قلبمه كه دیگه پشت هیچ میله ایی سیخ حسرت و رو دستش نمی زاره

حالا با جرات می تونم زل بزنم تو چشمای عشق و بگم :

دیدی شونه خالی نكردم , اصلا جوری برم بالای دار كه عشق شرمنده شه و سرشو تا ابد بندازه پایین .

اینا أخرین حرفهایی بود كه علی تو أخرین لحظه های بودنش می گفت و اشك منو با پوزخند صبحی كه هر لحظه ممكن بود از راه برسه همراه می كرد .

هیچ وقت همچین أرامشی رو تو چشماش ندیده بودم . با این كه می دونستم چند ساعت بیشتر نمونده تا رفیق كوچه های خاكی نظام أباد و صاحب خونه دل سرگشتمو ازم بگیرن ناخواسته سیلی محكمی بهش زدم

نمی دونم انگار كنترلم رو از دست داده بودم تموم بغضمو خراب كردم  تو چشامو و بلند فریاد زدم :

مگه ارزش عشق اون عوضی بیشتر از خون اون بد بخت و دل خودت  بود كه این حماقتو كردی ؟ 

مگه اصلا اون عشق سرش می شد

تو همون حس و حالی كه فقط در و دیوار اتاق شیری رنگ أخرین ملاقات منو و علی ازش باخبر بود , یه أن به خودم اومدم -  جز ساعت فضولی كه با تیك و تاك پیش و پسش علی رو رونه ی بدرقه ی سرنوشتی شوم و عجیب می كرد , انگار هیچ چیزی دیگه ایی نمی خواس تو سکوت سرد بین ما پا  در میونی کنه

علی انقدر تنها شده بود كه حتی سیلی سرخ ناخواسته ی منم  بیشتر از یه دقیقه مهمون

    گونه ی رنگ پریدش

نشد

این اولین و أخرین باری بود كه أرامش و پشت چشماش می دیدم نگاهش حالت عجیبی داشت انگار به هیچی فکر نمی کرد . دیگه قوت نداشتم رو صندلی بشینم . چشامو دوختم به ساعت وقت زیادی باقی نمونده بود عقربه های ساعت  بی رحمانه پیش می رفتن و پشت سرشونو نگاه نمی کردن واسه یه لحظه ی کوتاه یه عمر خاطرات خوب بدی که با علی داشتم از پیش چشمم گذشت .  یاد کوچه ی تنگ و تاریکمون افتادم جایی که واسه اولین بار  صمیمانه ترین دعوای عمرم رو کردم . و شیرین ترین کتک عمرمو خوردم . یه دعوای کودکانه که سرنوشت منو علی رو بهم گره زد , بعد اون ماجرا خیلی هوای همدیگه رو داشتیم و اگه یه روز قیافه ی همدیگه رو نمی دیدیم حالمون سرجاش نبود ........

یه روز که خسته و کوفته از درس و مدرسه تو راه واسه هم جک می گفتیم و می خندیدیم علی  قیافه جدی به خودش گرفت و گفت :

احسان یه چیز می گم ولی مردونه نخند

 گفتم : باشه بگو

 دست سنگینشو انداخت رو شونمو و گفت  عاشق فلانی شدم زدم زیر خنده , آخه ریخت علی به هر چی می خورد الا عاشقی گفتم علی بی خیال  تو رو چه به عاشقی دست خودم نبود خندم بند نمیومد اخه انتظار همچین چیزی از علی محال بود وقتی اصرار کرد که باید من واسش پا در میونی کنم  فهمیدم نه , آقا راستی راستی عاشق شده . یه خورده که از شوک حرفش اومدم بیرون گفتم حالا چی شد که عاشق شدی ؟ . جریانو تعریف کرد ...

گفت تو که کلت خوب کار می کنه وردار یه چی بنویس از طرف من بده بهش  گفتم : نمیشه درد سر داره تو که می شناسی باباشو , بفهمه ...  اما علی سمج تر ازاین حرفا بود هیچ ترسی هم از عاقبت کار نداشت

بعد کلی کلانجار رفتن قرار شد که من شب یه نامه از طرف علی بنویسم ..............

 واسه اولین بار تو عمرم به قصد شعر گفتن خودکار و برادشتم اما هر چقدر زور زدم نتونستم چیزی بگم . یاد یه شعر از حافظ افتادم که گوشه خورجین ذهنم دو سه بندش تو خاطرم بود همون و مهر برگ کردم و بردم پیش علی

 بنده خدا نمی تونست شعر و بخونه اما از متن نامه یه چیزایی حالیش می شد گفت بابا ایول خودت گفتی گفتم آره خودم گفتم می دونستم علی پرت تر از این حرفاس که بتونه تشخیص بده این مال حافظه یا مال من . فرداش قرار شد علی کشیک بده و من از جانبش اون شعرو بهش بدم . دست و پام می لرزید مانتوی آبیش تو گرد و خاک کوچه کاملا معلوم بود پشت سرمو یه نگاه کردم چشای مصمم علی  پاهامو قرص کرد .

از پشت صداش کردم , برگشت

نامه رو با گلی که تو راه علی از پارک کنده بود دادم بهش . گفتم این نامه رو علی داده . یه مکث کوتاهی کرد و و زیر زیرکی جوری که بخواد منم متوجه شم خندید و گفت :

علی پسر سعید بنا رو می گی .

 گفتم آره

گفت برو بهش بگو ملیحه انقد خاکش به سر نرفته که تو بخوای خاطر خواش شی .  اینو گفت و رفت

 نامه هنوز تو دستم بود ولی دیگه نمی تونستم سنگینیشو تو دستم تحمل کنم جوری که علی از ته کوچه  متوجه نشه همون جا پارش کردمو ریختم تو جوب  برگشتم نمی تونستم راستشو بهش بگم چون می دونستم اوضاع بدتر از اینی که هست می شه به زور قیافمو جمو جور کردم و یه خنده ی زورزورکی انداختم گوشه ی لبم علی بدو بدو از ته کوچه  قبل اینکه من بهش برسم پیش دستی کرد و نفس زنون پرسید چی شد چی گفت . گفتم آقا یه شیرینی افتادی , قبول کرد .........

 علی دیگه نمی تونست انقد خوشی رو  یهو تو دلش جا بده سر صورتمو ماچ کرد و گفت جبران می کنم به خدا جبران می کنم .

یه آن از حرفی که زدم پشیمون شدم  گفتم ای کاش راستشو می گفتم ولی دیگه دیر شده بود نمی تونستم اشتیاق علی رو به  یاس و شکست تبدیل کنم . ....................................................................................

تمام این خاطرات تو یه لحظه ی کوتاه از پیش چشمم گذشت سرمو برگردوندم

فضا بیشتر از قبل آغشته به زمان شده بود . سقف اتاق یه وجب پایین تر اومده بود فضا محبوس تر از قبل به چشم می اومد سر درد شدیدی رخوت و تو تموم تنم سرازیر می کرد .  دیگه توان مرور این خاطره ی شوم و نداشتم نمی تونستم ادامه ی این کاووس رو تو ذهنم مجسم کنم . فقط و فقط منتظر تموم شدن این خواب لعنتی بودم

 علی تا آخرین لحظه هم نمی خواست باور کنه که اون عوضی هیچ وقت ازش خوشش نیومده

یعنی نمی تونست باور کنه

بالاخره پای سکوت لیز خورد و شکست

علی  جوری که انگار زیر لب واسه خودش زمزمه می کنه گفت :

یه زمانی فكرمی كردم , عشق به قیمت یه نگاه یا فوقش یه سلامه

بزرگتر که شدم فهمیدم نه . دل واسه معامله با عشق باید چیز با ارزش تری و گرو بزاره .

ولی نمی دونستم چی گفتم شاید بهای عشق اندازه ی دلسپردن باشه . دلو دادم اما نه این برای عشق خیلی کم بود .

 وقتی پای چشم و حسود و شرف نام و ننگ اومد میون چهار بالش عزت و ارزونی سربریدن نارفیق کردم توفیقی نکرد ناز عشق به ناز چاقوی غیرتم نچربید روزگار آب زیر کاه تر از اونی بود که من فکر می کردم

اما ...........

حالا بدون اینکه بخوام غصه ی تمام چیزهای که نداشتم و ندیدمو بخورم تنها حسرتم ندونستن این سوال

که بهای عشق چی بود .

خورشید چهره ی زرد علی رو با گرد نارنجیش زردتر می کردو من از فضای خفه و تاریک اتاق

 خیره به  علی بغض نکردشو ذره ذره تو چشام آب می کردم .

كاش تو اون لحظه حداقل می تونستم جواب سوالشو بدم ..........

چند ساعت بعد با زجه های بی امون مادر پیر علی سرمو از رو برانکاردی که باهاش بدن سستمو سمت آمبولانس می بردن بلند کردم . زمان به صفر رسیده بود .

 اندام علی أویخته به طناب دار , حكم علامت سوالی رو داش كه  تو واپسین ساعات بودنش از من پرسیده بود. و من  دیر به نتیجه رسیده بودم .   شاید , عشقی كه علی ازش حرف می زد سر سپرده می خواس .

 

 

ایرج میری

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر 1384 و ساعت 03:06 ق.ظ توسط : ایرج میری
ویرایش شده در - و ساعت -


¿یکی مثه منو و تو
سه شنبه 7 تیر 1384

 

دردونه ی 1

 

 

خیلیها مثه منو و تو شاید یه قدم شاید یه سقف شاید یه دنیا اونورترامشب نون تو آب زدن خوردن تو صدای خرد شدن نون و زیر دندوناشون شنیدی یا سرت تو لاک روزمرگی و و دو دوتا چار تای زندگیت بود ؟

 

دیدی امروز یه پسر بچه شایدم یه دخترک پابرهنه ,  با هر آدامسی که می فروخت چطور تو چشای قرمز چراغ راهنما زل می زد و التماسش می کرد که دیگه سبز نشه دیدی امشب یکی که اسمشو گذاشتن پدر چطور همه نداشته هاشو بغض کرد و غرور نداشتشو جلو بچه هاش  شکست ؟  دیدی اون مادر ماتم زده با چه امیدی همه ی قرصا ی رنگارنشو  رو صفحه ی نقاشی دخترش کشید تا مبادا همکلاسیهاش مداد رنگیاشونو به رخ حوض رنگ و رو رفته ی دخترش بکشن ؟

 

نه ندیدی تو هم  چشاتو مثه من بستی و نخواستی ببینی تو هم خودتو زده بودی به فراموشی یه چیزی به اسم انسانیت رو دوش هممون از همون لحظه ی که دورو برومنونو دیدیم و دم نزدیم داره  سنگینی می کنه من طاقت این بار و ندارم اومدم اگه شما تونستین با دوزار رنگ کردن کاسه ی یه کارتون خواب این بار و سبک کنین منم کمک کنین بهم یاد بدین چطور میشه با زدن دو تا صفر از گوشه ی یه تراول پونصد هزار تومنی یا نه یه صدتومنی ناقابل , خنده رو رو لب اون کاسه ی همیشه منزوی نشوند

 

تا (( من )) راه دشواری پیش رو نیست کافیه یه کم از (( او )) حرف بزنیم

 

نمی خوام حرفام مشخصا رو یه مسئله تکیه کنه سعی می کنم هر بار از یه درد تازه حرف بزنم 

دردهایی که کشیدن داره

 

تا دوباره

 

نوشته شده در سه شنبه 7 تیر 1384 و ساعت 11:06 ق.ظ توسط : ایرج میری
ویرایش شده در - و ساعت -


¿درد دل
سه شنبه 7 تیر 1384

 

دردونه ی 2

 

نتیجه ی اخلاقی که از متن 1 میشه گرفت اینه که نون درد درد بدیه اگه دو تا چسب زخم داری و دستت هیچیش نیست لطف می کنی اگه یکیشو بدی به یه آدم زخمی حس می کنم تا وقتی بمبستی به اسمه فقر هست صحبت از دردهای دیگه مسخرس

آخه دل گشنه که فرق دسته چپو راستشو نمی دونه مگه کشف یه قانون جدید تو فیزیک یا یه رابطه ی منطقی تو فسلفه یا چه می دونم یه فرمول تو شیمی براش فرقی هم می کنه ؟  چه میشه کرد که گفتنیها زیاده و مجال کوتاه و مثله همیشه باید گذشت

از دل درد بگیم ببخشید ... از درد دل بگیم ؟

میگیم , دل یه جایگاه مقدسو پاکه که گه گاه آلوده ی خیلی چیزا میشه اما خب خدا همون اولی که خلقش کرد قابلیت برگشت پذیری و جبران رو هم بهش داد

در کل خیلی شکننده س اما هیچ وقت نمی شکنه اونی هم که میگه دلم شکست مطمئن باشید اصلا دلی تو سینه ش نیست چون اگه آدم درست حسابی بود  واسه چیزایی که تو دلشه ارزش قائل میشد و به هیچ قیمتی اجازه نمی داد دلش بشکنه در نتیجه آدم دلشکسته یه آدم ضعیف و بی ظرفیته ....... ان شاالله که دله نشکنی داشته باشی

اما درد واسه دل از ضروریاته درست حکمه وضوروواسه نماز داره وضو که نباشه طهارتی تو کار نیست در نتیجه بی ادبیه اینکه بخوای صاف وایسی رو به قبله و بی وضو خودتو دلا راست کنی درست مثه دل که اگه چیزی به اسم درد نداشته باشه خلوت کردن باهاش کار بی خودیه حالا بشین تا صبح ور دلتو باهاش از عشقت بگو

اما اصلا وجود چیزی به اسم درد چه فایده ایی واسه آدم داره ؟

واسه پخته شدن و مرد بار اومدنه ؟

واسه آدمای دیونس ؟

واسه کلاس گذاشتن و ژست فیلسوفانه گرفتنه ؟ 

واسه معافی گرفتن از اموراته ؟

همه ی اینا می تونه باشه اما در کل تعریفی که من از این واژه دارم چیز دیگه اییه همیشه بهش به عنوان یه محرک نگاه می کنم که منو وادار به تفکر می کنه یه تفکر مثبت اگر چه راه همچین صاف و خوش مسیری واسه رسیدن به نتیجه نیست اما به اعتقاد من یکی از بهترین راههاست  وچقدر زیباست که آدم خودشو با درد بشناسه

تو زندگی تک تک ماها یه عالم گره ی  در هم پیچیده و بی سرو ته هست و دردی که ازش حرف می زنم تمام این گره ها رو باز می کنه و زیستن و نفس بیهوده خرج نکردن و بهمون یاد میده یه مثال ساده می زنم من معمولا که بیکار میشم و در و دیوار و آیینه برام تکراری میشه و به اصطلاح دلم از درد پر میشه می رم بهشت زهرا چون اونجاست که آدم قدر تک تک نفسهاشو می فهمه و زندگی براش معنی دوباره پیدا می کنه

 انسان تا وقتی که جایی زندگی می کنه که کوچکترین حسه نیازی نسبت به چیزی نداره قدر داشته هاشو  نمی دونه و نفس کشیدن براش چیز ارزشمندی نیست  اما همینکه  چهار تا سنگ قبر و می بینه  و تاریخ اومدن و رفتنشونو یه نگاه می ندازه بودن براش قیمتی ترین دارایی میشه و این درست نتیجه گرفتن از همون درد

شریعتی بزرگ میگه :

درد انسان متعالی تنهایی و عشق است

دردتون درد عشق

عشقتون همیشگی

 تا دوباره

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 7 تیر 1384 و ساعت 10:06 ق.ظ توسط : ایرج میری
ویرایش شده در - و ساعت -


¿سلام
دوشنبه 6 تیر 1384

سلام بهترین بهانه برای آغاز

فصل آخر و با تو ورق می زنم

 

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر 1384 و ساعت 09:06 ق.ظ توسط : ایرج میری
ویرایش شده در - و ساعت -